تو را دیدم.. تو را خواندم.. با تو ماندم
شکسته شد سیاه شب
سپید مهر در قلبم
گواهی های بد رفتند
و عشق آمد
دلم شاد و پر از آبی
تو را دیدم... تو را خواندم
تو آن شمعی که خاموشی نمیخواهد.
تو می سوزی ... تو می مانی
بدون هیچ بیگانه و لبریز از همان حسی که می دانی
تو را دیدم.. تو را خواندم
تو اینجایی و عشقی تا ابد باقی
تو می مانی
صدای عاشقی داری و قلب صادقی داری و من هم همان هستم که می خواهی
سراسر ابهام بودی و اکنون بدون هیچ ابهامی
تو را خواندم... دل تو خالی از لذت و من هم که می دانی که می بینی
تمام حرف من احساس و تو سرشار احساسی
تو را دیدم... پرستیدم و از شوق به خود لرزیدم














